X
تبلیغات
چهره بلاگ
‍Chemistry World: Dr. Sami Sajjadifar
  
 در این وبلاگ مطالب تخصصی شیمی آلی مطرح و درج خواهد شد ( برای دیدن مطالب متنوع تر به قسمت آرشیو بروید).
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393
حضور جنجالی بازیگر ترک در نماز جماعت! +عکس

حضور جنجالی بازیگر ترک در نماز جماعت! +عکس

18:50:09 1393-01-22
حضور جنجالی بازیگر ترک در نماز جماعت! +عکس
 

در این عکس کیوانچ تاتلیتوگ بازیگر معروف ترک که سابقه ایفای نقش کوزی و مهند در سریالهای کوزی گونی و عشق ممنوع را در کارنامه خود دارد در صف اول نماز جماعتی در ترکیه دیده میشود.

حضور جنجالی بازیگر ترک در نماز جماعت! +عکس



 
چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392
راه اندازی سایت پارک علم و فناوری استان ایلام

خوشبختانه بعد از ماهها پیگیری بالاخره موفق شدیم دفتر پارک را راه اندازی و سایت پارک را نیز روبراه نماییم . در روزهای آتی سایت پارک به آدرس زیر افتتاح و رسماً آغاز به کار خواهد کرد. یکی از افتخارات رزومه کاری اینجانب راه اندازی پارک علم و فناوری استان ایلام است و امیدوارم باعث خیر و برکت در استان و مایه ی امید برای جوانان شود.


http://ilam-stp.ir


 
چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392
پژوهشگر برتر دانشگاه پیام نور در سال 92

امروز توفیق دیگر برای اینجانب و تیم تحقیقاتی اینجانب حاصل شد و بحمدالله برای دو سال متوالی به عنوان پژوهشگر برتر دانشگاه پیام نور استان انتخاب شدم. خدای را شکر می گویم و امیدوارم بتوانم در سال جدید کارهای به مراتب بهتری را ارائه دهیم.

جوایز پژوهشگران برتر استان امروز 27 آذرماه 92 در سالن فرزانگان دانشگاه ایلام با حضور جناب آقای رستمی معاون پشتیبانی استانداری و جناب اقای کلانتری معاون سیاسی استانداری به برگزیدگان اهداء گردید و همه پژوهشگران نقطه نظرات خود را ارائه دادند.



 
جمعه 26 مهر‌ماه سال 1392
راه اندازی اولین نشریه علمی پژوهشی دانشگاه پیام نور کشور

مفتخریم اعلام نماییم که گروه شیمی دانشگاه پیام نور ایلام موفق به اخذ مجوز اولین نشریه شیمی دانشگاه پیام نور کشور شده است و مطمئناً این نشریه در آینده یکی از افتخارات جمهوری اسلامی ایران خواهد شد. همه ی محققین را به دیدن وب سایت این نشریه دعوت می نمایم

نام نشریه

Iranian Chemical Communication    ICC

وب سایت نشریه

ثبت نام در نشریه

ادیتور بود نشریه

امید است انتشار این نشریه برون رفتی برای محدودیت های ایجاد شده توسط امپریالیسم خبری و علمی باشد.

 

 

 
یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392
دانلود فرمهای پژوهشی

همکاران گرامی دانشگاه پیام نور - عضو هیئت علمی:  برای دانلود فرمهای پژوهشی حتماً لینک زیر را ببینند

لینک


===================================================================

برای دانلود کتاب شیمی آلی کری - ویرایش 8 به لینک زیر مراجعه کنید   دانلود


قابل توجه دانشجویان ارشد و دکتری شیمی آلی

لینک

====================================================================




 
سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392
فرصت

مدتی است به دلیل مشغله بیش از حد در اداره دانشگاه پیام نور مرکز ایلام متاسفانه فرصتی برای درج مطالب در این وبلاگ نداشته ام.  

به عقیده من مسئولیت فرصت بزرگ معامله با خداست و باید از این فرصتها برای قرب به خدا استفاده کرد. امید است خدای بزرگ همه ی بندگانش را در این ماه مبارک رمضان شهرالصیام از الطاف بیکرانش بهرمند گرداند.  

 

حلول ماه مبارک رمضان 92 را به همه بینندگان این وبلاگ و همه ی همکارن خوبم در دانشگاه پیام نور تبریک می گویم.


 
دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392
محدودیت ذهنی- حتماً بخوانید

چندی قبل مطلبی دریافت کردم تصمیم گرفتم آن را در وبلاگ بزنم چون برای خودم هم خیلی جالب بود


" درمتن زیر نتیجه ی آزمایشات ِایجاد محدودیت برای برخی موجودات زنده عنوان شده، بسیار جالب است ، حتما بخوانید، براستی آنچه تا کنون درباره ناتوانیهای ما به ما گفته شده چه تاثیر عمیق و پنهانی بر ما و ذهن ما دارد:

  نتیجه آزمایشات بر حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور محدودیتهای ذهنی تحمیل شده از طرف محیط بر ما تاثیر می گذارد. آزمایشات انجام شده بر کَک، فیل و دلفین مثال خوبی هستند:

ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند .اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد .

کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و  پایین می افتد . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد! این کار مدتی تکرار میکند . سر انجام در ظرف را بر می داریم و کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع! سرپوش برداشته شده درست است و محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد!

فیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد .

پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند !

علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند و سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند!
از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند.

دکتر ادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم "می توانید بر خود غلبه کنید " است

در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعیماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود .

دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار میگیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهیها را ندیده می گیرد .

محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میردغذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .

از آنجا که نحوه ی عملکرد مغز جانوران از این نظر بسیار شبیه به هم است ما  می توانیم از این آزمایشات بفهمیم که ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند.

به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیتهای ذهنی به محدودیتهای واقعی تبدیل می شوند و به همان محکمی!

باید این سوال مهم را از خود بپرسیم که:

چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم، واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟!"


 
شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1392
Iranian Journal of Biotechnology - Home

با خبر شدیم آبستراکت مقالات کنفرانس بیوشیمی یزد در ژورنال زیر چاپ می شوند.


Iranian Journal of Biotechnology - Home



 
سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391
بیوگرافی اینجانب در سایت هینداوی

بیوگرافی و مقالات سایت شده ی اینجانب در سایت پابلیشر Hindawi

http://www.hindawi.com/45208980/


 
شنبه 16 دی‌ماه سال 1391
دنیای حقیقی و آن دنیا در توصیف یک جراح و متخصص مغز آمریکا

برای دیدن باغی از گل روی لینک زیر کلیک کنید و موس را حرکت دهید تا باغی از گل ایجاد کنید قطعاً این کار لبخندی بر لبان شما خواهد نشاند و هدف من هم همین بود که با این کار لخندی بر لب شما بنشانم موفق باشید

http://www.procreo. jp/labo/flower_

======================================

مجله آمریکایی «نیوزویک» در شماره جدید خود مطلبی را به پزشک متخصص مغز و اعصاب اختصاص داده است که به گفته خودش، هفت روز «زندگی‌ای با هوش غیرانسان» را تجربه کرده است، تجربه ای که وی آن را حسی شیرین و «آن جهانی»  می داند. وی از دنیایی سخن می گوید که اتحاد اساس آن است و آن قدر زیباست که «پنج ثانیه اش ارزش عمری انتظار را دارد


دکتر «ایبِن الکساندر» که تجربه خود از مرگ و نیستی را در مطلب ویژه مجله «نیوزویک» به رشته تحریر در آورده، می‌نویسد:

به عنوان یک جراح مغز هیچگاه به پدیده تجربه‌های جهان پس از مرگ و چنین مقولاتی باور نداشتم. پدرم هم مانند خود من جراح مغز و اعصاب بود و من نیز به تبعیت از او راه خود را در دنیای علم پی گرفتم و جراح مغز شدم و در دانشگاه های زیادی از جمله «دانشگاه هاروارد» به تدریس این شاخه از علم پزشکی پرداختم. بنابراین، ‌کاملاً می دانم در مغز آدم‌هایی که ادعا می کنند آن جهان را تجربه کرده‌اند چه می‌گذرد.

مغز آدمی از مکانیسم اعجاب آور و در عین حال فوق العاده ظریفی برخوردار است، کافیست اندکی از اکسیژن دریافتی مغز بکاهید تا واکنش نشان دهد. با چنین اوصافی، برایم جای تعجب چندانی نداشت که آدم‌هایی را ببینم که بعد از گذران دوره درمانی پس از آسیب‌های جدی و بازیابی هوشیاری خود، از تجربه‌های شگفتشان افسانه‌سرایی‌ها کنند. اما هرچه می‌گفتند هرگز بدان معنا نبود که چنین بیمارانی در دنیای واقعی به جایی سفر کرده باشند. مورد من نیز از دو جهت با تجربه همه این بیماران متفاوت بود؛ اول اینکه بخش کورتکس مغز من به طور کامل از کار افتاده بود و دوم اینکه در تمام مدت اغما نشانه‌های حیاتی من تحت نظارت دقیق پزشکان قرار داشت و پیوسته ثبت می‌شد.

این را هم بگویم که پیش از این‌ها، تعریفی که از خودم داشتم یک مسیحی معتقد بود که چندان هم عامل به فرائض دینی نیست. با این وجود از کسانی که علاقه‌مند بودند عیسی مسیح را موجودی فراتر از یک آدم خوب معمولی به حساب آورند هم کینه‌ای به دل نداشتم. حرف آنهایی را می‌فهمیدم که دوست داشتند باور کنند که بالاخره یک جایی در این دنیا خدایی هم هست و در دلم بهشان غبطه می‌خوردم که این ایمان بدون شبهه چه آرامشی را برایشان به ارمغان آورده. با این همه، به عنوان یک دانشمند می‌دانستم که خودم نباید چنین باورهایی داشته باشم.


برای دیدن ادامه این مطلب خواندنی روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب ...

 
جمعه 1 دی‌ماه سال 1391
پژوهشگر برتر استان در دانشگاه پیام نور
خوشبختانه در انتخاب پژوهشگر برتر سال جاری ، اینجانب به عنوان پژوهشگر برتر استن در دانشگاه پیام نور انتخاب و در روز پنجشنبه 30/9/1391 جایزه و تقدیرنامه مربوطه را دریافت کردم. در این جلسه که در سالن فرزانگان دانشگاه ایلام با حضور جناب آقای دکتر علی محمدی ریاست دانشگاه ایلام ، جناب آقای دکتر عسکری معاونت برنامه ریزی استانداری، و آقای مهندس کریمی معاونت مالی استانداری (با توضیحات مبسوط هر کدام) و همه پژوهشگران برتر استان برگزار شد در پایان همه پژوهشگران برتر مورد تقدیر قرار گرفتند و لوح تقدیر دریافت کردند.

مایه خوشحالی است که در اولین سال عضویت هیئت علمی دانشگاه پیام نور توانستم به عنوان پژوهشگر برتر استان در دانشگاه پیام نور انتخاب شوم در وهله اول این هدیه را به تک تک اعضاء تیم تحقیقاتی اینجانب که در واقع برای این انتخاب زحمات زیادی کشیدند تقدیم می نمایم. 


عکس های از سالن فرزانگان در روز پنج شنبه در زیر آمده است:


              





 
جمعه 19 آبان‌ماه سال 1391
مانکن و ستاره رقص روسیه

دعای دوری از بلا و حاجت روا شدن در ایام پایان ماه ذی حجه:

 سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و قلة حیلتی و ارزقنی من حیث لا أحتسب یا رب العالمین.

پیامبر فرمودند: هر کس مردم را از این دعا با خبر کنددر گرفتاریش گشایش پیدا می شود.

=========================================================
روبرتو مارونی وزیر ایتالیایی :
چطور از من انتظار دارید قانون منع حجاب را امضاء کنم در حالی که مریم مقدس در تمام عکسهایش حجاب دارد
Description: Epic Minister is Epic

=========================================================
با حجاب شدم ، تا به خدا برسم

«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن "گروه رقص و موسیقی فابریک" در روسیه، به بالاترین حد رسید. اما ماشا همانقدر که بسرعت در آسمان شهرت و محبوبیت طلوع کرد خیلی زود نیز از صحنه ناپدید شد. این امر نه به دلیل افول ستاره‌ی بخت وی بود و نه به علت از دست دادن "زیبایی چهره" یا "سحر صدا" ؛ بلکه به این دلیل بود که: «ماشا مسلمان شد و لباس عفت و ایمان را بر درخشش‌های کاذب دنیوی ترجیح داد». تفاوت بزرگ او با بسیاری از هنرمندان و خوانندگان دیگری که اسلام و حجاب را برگزیده‌اند در این است که وی در اوج شهرت، زیبایی و طراوت، و در زمانی که تازه پیشنهادهای اغواکننده به سویش رهسپار شده بود حجاب و عفاف را انتخاب کرد. ماشا الیلیکینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینک حجابی اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می‌گوید از جلوه‌های کاذب سابق متنفر است و اکنون احساس خوشبختی می‌کند. آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islsm.ru با این هنرمند مسلمان شده است که همکاران نسخه روسی سایت ابنا، آن را به فارسی ترجمه کرده‌اند. خواندن این مصاحبه را به همه خوانندگان توصیه‌ می‌کنیم مخصوصاً به دختران مسلمانی که گاه با وسوسه‌های مختلف و تحت تأثیر زرق و برق‌های ظاهری تمدن غرب، قدر گوهر وجود خود و نیز قیمت ارزش‏هایی نظیر حجاب را نمی‌دانند:  
ــ چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.
ــ  در زمانی که یک خواننده بودی آیا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟
ماشا: نه ؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب ـ یعنی آب زمزم ـ بنوشم.
ــ آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟ 
ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیک‌ترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.
روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را می‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!» ، من در آن لحظه بسیار گریستم ؛ زیرا برای اولین بار در زندگی‌ام بود که چیزی از خدا می‌خواستم.
ــ در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟ 
ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم.
ــ  آیا موسیقی هم گوش می‌دهی؟ 
ماشا: بله ؛ کارهای "گروه ریحان"، "گروه سامی یوسف" و "گروه کت استیونس" ( که پس از اسلام آوردن نام خود را "یوسف اسلام" گذاشت) را گوش می‌کنم.
ــ آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟
ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد ؛ اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد.
ــ چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می گروند از بین اهالی هنر و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟
ماشا: اسلام نسبت به ادیان دیگر، محکم‌ترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است.
ــ از اینکه مسلمان شده‌ای چه احسای داری؟
ماشا: احساس خوشبختی. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم.
ــ و چه تفاوتی با قبل داری؟
ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.
 
 
 
ــ  آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود  فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمی‌خوری؟!
ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند.
ــ  از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟
ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی باز دارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.
ــ از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟
ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله.
ــ اینک چه چیزی از "اسلام" می‌توانی به دیگران بگویی؟
ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیاندیشی حداقل سعی کن از قید خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.
ــ چه پیامی برای مسلمانان داری؟
ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد.
ــ و برای غیر مسلمانان؟ 
ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌ای که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است کمی اندیشه کنند.

from:www.abna.ir

ایمیل دیگری از جناب آقای دکتر حیدری میرزایی- عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد ایلام - انگلستان(دانشجوی دکتری).


 
یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391
لطیفه ای که کل جهان اینترنت را برانگیخت
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد.
فردا در روزنامه ها می نویسند :
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
من اهل کشور مصر و مسلمان هستم
فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت
مطلبی دیگر از جناب آقای دکتر حیدری میرزایی

 
شنبه 22 مهر‌ماه سال 1391
یافتن ژورنال مناسب برای مقاله مورد نظر شما

اگر مشکل شما پیدا کردن ژورنالی است برای چاپ مقاله شما ، اگر می خواهید ببینید چه کسانی در مورد مطلب مورد تحقیق شما قبلاً کار کرده اند، اگر می خواهید بدانید چه ژورنالهایی مطلبی راجع به موضوع مود نظر شما دارند و خلاصه کلی اطلاعات دیگر؛ بهتر لینک زیر را ببینید.

لینک


 
یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1391
داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ

در حالی‌که در اوج بی حسی قرار داشتم هم‌چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم... خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این‌قدر با خودم جنگیدم.

خبرگزاری فارس: داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ ؛


روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه‌ای درباره‌ی چگونگی ادای نماز به من داد.ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می‌کردندکه: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری.
پیش خودم گفتم: آیا نماز این‌قدر سخت است؟ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنج‌گانه را به زودی شروع کنم.آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت‌های نماز را با خودم مرور می‌کردم و توی ذهنم تکرار می‌کردم. همین‌طور آیات قرآنی که باید می‌خواندم و هم‌چنین دعاها و اذکار واجب نماز را.
از آن‌جایی که چیزهایی که باید می‌خواندم به عربی بود، باید آن‌ها را به عربی حفظ می‌کردم و معنی‌اش را هم به انگلیسی فرا می‌گرفتم.آن کتابچه را ساعت‌ها مطالعه کردم، تا آن‌که احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.ساعت نزدیک به نیمه‌ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم.
داخل دستشویی آن کتابچه را روبه‌روی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه‌ی چگونگی وضو را باز کردم.دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می‌دهد!وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در‌حالی‌که آب از سر و صورت و دست و پاهام می‌چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند.
وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته‌ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش‌هایم بالا بردم طوری‌که لاله‌ی گوشم را لمس کردم . بعد با صدایی پایین الله‌اکبر گفتم.امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می‌کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.
ناگهان یادم آمد که پرده‌ها را نکشیده‌ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه‌ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آن‌جا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده‌ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم.یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: الله‌اکبر.
با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی‌شد به آرامی سوره‌ی فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره‌ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی‌کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می‌شنوید متوجه می‌شد چه می‌گویم!!پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم به‌طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست‌هایم را بر روی زانویم گذاشتم.احساس خجالت کردم. چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.
در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان‌ربی‌العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم: سمع‌الله لمن حمده، ربنا ولک الحمدحس کردم قلبم به شدت می‌تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.در حالی‌که داشتم به محل سجده نگاه می‌کردم، سر جایم خشکم زد... جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می‌آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی‌ام بر روی زمین کوچک کنم... به مانند بنده‌ای که در برابر سرورش کوچک می شود.
احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی‌توانند خم شوند.بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده‌ها و قهقهه‌های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی‌که در برابر آن‌ها تبدیل به یک احمق شده‌ام، نگاه می‌کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دل‌سوزی و تمسخر آن‌ها خواهم شد.انگار صدای آن‌ها را می‌شنیدم که می‌گویند: بیچاره جف! عرب‌ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته‌اند!شروع کردم به دعا: خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم کمکم کن...
نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم... سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم... ذهنم را از همه‌ی افکار خالی کردم و گفتم: سبحان‌ربی‌الأعلی...الله‌اکبر این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را هم‌چنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.
الله‌اکبر و دوباره پیشانی‌ام را بر زمین گذاشتم. در حالی‌که نفس‌هایم به زمین برخورد می‌کرد جمله‌ی سبحان‌ربی‌الأعلی را خودبخود تکرار می‌کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.الله اکبر برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله‌ی قبل به نظر می‌رسید تا این‌که در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می‌بردم.
سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.در حالی‌که در اوج بی حسی قرار داشتم هم‌چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم... خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این‌قدر با خودم جنگیدم.
در حالی‌که سرم را شرم‌آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می‌دانی من از جایی دور آمدم... هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر‌ممکن است.
موجی من را در بر گرفت که هیچ‌‌گونه نمی‌توانم وصفش کنم، جز این‌که آن حس به «سرما» شبیه، بود و حس کردم که از نقطه‌ای داخل سینه‌ام بیرون می‌تابد.چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می‌لرزیدم، جز این‌که این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.گو این‌که «رحمت» به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.
سپس بدون این‌که سببش را بدانم گریه کردم. اشک‌ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه‌ام به شدت بلند شد. هرچه گریه‌ام شدیدتر می‌شد حس می‌کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می‌گیرد.این گریه نه برای احساس گناه نبود... گر چه این گریه نیز شایسته من بود... و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوش‌حالی… مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره‌ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می‌ریزد.
در حالی‌که این‌ها را می‌نویسم از خودم می‌پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.مدتی همان‌گونه بر روی دو زانو و در حالی‌که بسوی زمین خم بودم و صورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می‌گریستم.
وقتی در پایان، گریه‌ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر‌عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب‌تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.اما مهم‌ترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.
قبل از این‌که از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:«خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!»
داستانی که خواندید، داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است که برگرفته از کتاب «Even Angels Ask »(حتی فرشتگان نیز می‌پرسند) اثر خود وی می باشد. برگردان از ترجمه‌ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانسی انجام شده است.
دکتر جفری لانگ که در خانواده‌ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در 18 سالگی ملحد می‌شود. وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه‌ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه‌ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.دکتر جفری لانگ تاکنون چند کتاب درباره‌ی تجربه ایمان خود نوشته که از این میان می‌توان به کتاب «نبرد برای ایمان» و «حتی فرشتگان نیز می‌پرسند» اشاره کرد.
محمد‌تقی روحانی/کارشناسی‌ارشد تفسیر
منبع :‌ماهنامه آفاق مهر شماره 48
========================================================

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

 

    روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

    پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

    ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

    آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

    عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

 

    اولین: روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

    ۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

    در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم.

=========================================================

   1       2       3       4       5       ...       14    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 408596


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها